مه رو چو تویی باید ای ماه غلام تو تا بر همه مه رویان می چربد و می نازد
عاشق چو منی باید کز مستی و بی خویشی با خلق نپیوندد با خویش نپردازد
فارس چو تویی باید ای شاه سوار من کز وهم و گمان زان سو می راند و می تازد
عشق آب حیات آمد برهاندت از مردن ای شاه که او خود را در عشق دراندازد
چون شاخ زرست این جان می کش به خودش می دان چندان که کشش بیند سوی تو همی یازد
باری دل و جان من مستست در آن معدن هر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد
چون چنگ شوی از غم خم داده وانگه او در بر کشدت شیرین بی واسطه بنوازد
آن آهوی مفتونش چون تازه شود خونش آن شیر بدان آهو در میمنه بگرازد
شمس الحق تبریزی بر شمس فلک روزی باشد که طراز نو شعشاع تو بطرازد
630
گر دیو و پری حارس باتیغ و سپر باشد چون حکم خدا آید آن زیر و زبر باشد
بر هر چه امیدستت کی گیرد او دستت بر شکل عصا آید وان مار دوسر باشد
وان غصه که می گویی آن چاره نکردم دی هر چاره که پنداری آن نیز غرر باشد
خودکرده شمر آن را چه خیزد از آن سودا اندر پی صد چون آن صد دام دگر باشد
آن چاره همی کردم آن مات نمی آمد آن چاره لنگت را آخر چه اثر باشد
از مات تو قوتی کن یاقوت شو او را تو تا او تو شوی تو او این حصن و مفر باشد
631
نومید مشو جانا کاومید پدید آمد اومید همه جان ها از غیب رسید آمد
نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد
نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد
یعقوب برون آمد از پرده مستوری یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد
ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد
ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد
ای روزه گرفته تو از مایده بالا روزه بگشا خوش خوش کان غره عید آمد
خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن آن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد
632
عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد برگیر و دهل می زن کان ماه پدید آمد
عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون کان معتمد سدره از عرش مجید آمد
عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد
صد معدن دانایی مجنون شد و سودایی کان خوبی و زیبایی بی مثل و ندید آمد
زان قدرت پیوستش داوود نبی مستش تا موم کند دستش گر سنگ و حدید آمد
عید آمد و ما بی او عیدیم بیا تا ما بر عید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد
زو زهر شکر گردد زو ابر قمر گردد زو تازه و تر گردد هر جا که قدید آمد
برخیز به میدان رو در حلقه رندان رو رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد
غم هاش همه شادی بندش همه آزادی یک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد
من بنده آن شرقم در نعمت آن غرقم جز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد
بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن رو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد
633
شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد
مستی سرم آمد نور نظرم آمد چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد
دخترک تو دل برو...
ما را در سایت دخترک تو دل برو دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: akbar
بازدید: 161
تاريخ: يکشنبه
5 خرداد
1392 ساعت: 15:41